سراج الرّضا

حكايت سعيد صالح صفى متقى حاجى على بغدادى

باب سوم: زیارات — مطلب اول در فضيلت و كيفيت زيارت كاظمين عليهما السلام

مفاتیح الجنان

حكايت سعيد صالح صفى متقى حاجى على بغدادى

است كه شيخ ما در جنه الماوى و نجم الثاقب نقل كرده و در نجم ثاقب فرموده كه اگر نبود در اين كتاب شريف مگر اين حكايت متقنۀ صحيحه كه در آن فوايد بسيار است و در اين نزديكى‌ها واقع شده هر آينه كافى بود در شرافت و نفاست آن پس بعد از مقدماتى فرموده كه حاجى مذكور أيده الله نقل كرد كه در ذمه من هشتاد تومان مال امام عليه السلام جمع شد پس رفتم به نجف اشرف بيست تومان از آن را دادم به جناب علم الهدى و التقى شيخ مرتضى أعلى الله مقامه و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين مجتهد كاظمينى و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقى و باقى ماند در ذمه من بيست تومان كه قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شيخ محمد حسن كاظمينى آل يس أيده الله پس چون مراجعت كردم به بغداد خوش داشتم كه تعجيل كنم در اداى آنچه باقى بود در ذمه من پس در روز پنجشنبه بود كه مشرف شدم به زيارت امامين همامين كاظمين عليهما السلام و پس از آن رفتم خدمت جناب شيخ سلمه الله و قدرى از آن بيست تومان را دادم و باقى را وعده كردم كه بعد از فروش بعضى از اجناس بتدريج بر من حواله كنند كه به اهلش برسانم و عزم كردم بر مراجعت به بغداد در عصر آن روز و جناب شيخ خواهش كرد بمانم متعذر شدم كه بايد مزد عمله كارخانه شعربافى را كه دارم بدهم چون رسم چنين بود كه مزد هفته را در عصر پنجشنبه مى‌دادم پس برگشتم چون ثلث از راه را تقريبا طى كردم سيد جليلى را ديدم كه از طرف بغداد رو به من مى‌آيد چون نزديك شد سلام كرد و دستهاى خود را گشود براى مصافحه و معانقه و فرمود اهلا و سهلا و مرا در بغل گرفت و معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم و بر سر عمامه سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود پس ايستاد و فرمود حاجى على خير است به كجا مى‌روى گفتم كاظمين عليهما السلام را زيارت كردم و برمى‌گردم به بغداد فرمود امشب شب جمعه است برگرد گفتم يا سيدى متمكن نيستم فرمود هستى برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از مواليان جد من امير المؤمنين عليه السلام و از مواليان مايى و شيخ شهادت دهد زيرا كه خداى تعالى امر فرموده دو شاهد بگيريد و اين اشاره بود به مطلبى كه در خاطر داشتم كه از جناب شيخ خواهش كنم نوشته‌اى به من دهد كه من از مواليان اهل بيت عليهم السلامم و آن را در كفن خود بگذارم پس گفتم تو چه مى‌دانى و چگونه شهادت مى‌دهى فرمود كسى كه حق او را به او مى‌رسانند چگونه آن رساننده را نمى‌شناسد گفتم چه حق فرمود آنچه رساندى به وكيل من گفتم وكيل تو كيست فرمود شيخ محمد حسن گفتم وكيل تو است فرمود وكيل من است و به جناب آقا سيد محمد گفته بود كه در خاطرم خطور كرد كه اين سيد جليل مرا به اسم خواند با آنكه او را نمى‌شناسم پس به خود گفتم شايد او مرا مى‌شناسد و من او را فراموش كردم باز در نفس خود گفتم كه اين سيد از حق سادات از من چيزى مى‌خواهد و خوش دارم كه از مال امام عليه السلام چيزى به او برسانم پس گفتم كه اى سيد در نزد من از حق شما چيزى مانده بود رجوع كردم در امر آن به جناب شيخ محمد حسن براى آنكه ادا كنم حق شما يعنى سادات را به اذن او پس در روى من تبسمى كرد و فرمود آرى رساندى بعضى از حق ما را بسوى وكلاى ما در نجف اشرف پس گفتم آنچه ادا كردم قبول شد فرمود آرى پس در خاطرم گذشت كه اين سيد مى‌گويد بالنسبه به علماى اعلام وكلاى ما و اين در نظرم بزرگ آمد پس گفتم علما وكلايند در قبض حقوق سادات و مرا غفلت گرفت انتهى آنگاه فرمود برگرد جدم را زيارت كن پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود چون براه افتاديم ديدم در طرف راست ما نهر آب سفيد صاف جارى است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن همه با ثمر در يك وقت با آنكه موسم آنها نبود بر بالاى سر ما سايه انداخته گفتم اين نهر و اين درختها چيست فرمود هر كس از مواليان ما كه زيارت كند جد ما را و زيارت كند ما را اينها با او هست پس گفتم مى‌خواهم سؤالى كنم فرمود سؤال كن گفتم شيخ عبد الرزاق مرحوم مردى بود مدرس روزى نزد او رفتم شنيدم كه مى‌گفت كسى كه در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها به عبادت بسر برد و چهل حج و چهل عمره بجاى آرد و در ميان صفا و مروه بميرد و از مواليان امير المؤمنين عليه السلام نباشد براى او چيزى نيست فرمود آرى و الله براى او چيزى نيست پس از حال يكى از خويشان خود پرسيدم كه او از مواليان امير المؤمنين عليه السلام است فرمود آرى او و هر كه متعلق است به تو پس گفتم سيدنا براى من مسأله‌اى است فرمود بپرس گفتم قراء تعزيه امام حسين عليه السلام مى‌خوانند كه سليمان اعمش آمد نزد شخصى و از زيارت سيد الشهداء عليه السلام پرسيد گفت بدعت است پس در خواب ديد هودجى را ميان زمين و آسمان پس سؤال كرد كه كيست در آن هودج گفتند به او فاطمه زهرا و خديجه كبرى عليهما السلام پس گفت به كجا مى‌روند گفتند به زيارت امام حسين عليه السلام در امشب كه شب جمعه است و ديد رقعه‌هايى را كه از هودج مى‌ريزد و در آن مكتوب است أمان من النار لزوار الحسين عليه السلام في ليلة الجمعة أمان من النار يوم القيامة اين حديث صحيح است فرمود آرى راست و تمام است گفتم سيدنا صحيح است كه مى‌گويند هر كس زيارت كند حسين عليه السلام را در شب جمعه پس براى او امان است فرمود آرى و الله و اشك از چشمان مباركش جارى شد و گريست گفتم سيدنا مسأله فرمود بپرس گفتم سنه هزار و دويست و شصت و نه حضرت رضا عليه السلام را زيارت كرديم و در درود يكى از عربهاى شروقيه را كه از باديه‌نشينان طرف شرقى نجف اشرف‌اند ملاقات كرديم و او را ضيافت كرديم و از او پرسيديم كه چگونه است ولايت رضا عليه السلام گفت بهشت است امروز پانزده روز است كه من از مال مولاى خود حضرت رضا عليه السلام خورده‌ام چه حد دارد منكر و نكير كه در قبر نزد من بيايند گوشت و خون من از طعام آن حضرت روييده در مهمانخانه آن جناب اين صحيح است على بن موسى الرضا عليهما السلام مى‌آيد و او را از منكر و نكير خلاص مى‌كند فرمود آرى و الله جد من ضامن است گفتم سيدنا مسأله كوچكى است مى‌خواهم بپرسم فرمود بپرس گفتم زيارت من حضرت رضا عليه السلام را مقبول است فرمود قبول است إن شاء الله گفتم سيدنا مسأله فرمود بسم الله گفتم حاجى محمد حسين بزاز باشى پسر مرحوم حاجى احمد بزاز باشى زيارتش قبول است يا نه و او با من رفيق و شريك در مخارج بود در راه مشهد رضا عليه السلام فرمود عبد صالح زيارتش قبول است گفتم سيدنا مسأله فرمود بسم الله گفتم فلان كه از اهل بغداد و همسفر ما بود زيارتش قبول است پس ساكت شد گفتم سيدنا مسأله فرمود بسم الله گفتم اين كلمه را شنيدى يا نه زيارت او قبول است يا نه جوابى نداد حاجى مذكور نقل كرد كه ايشان چند نفر بودند از اهل مترفين بغداد كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را نيز كشته بود پس رسيديم در راه به موضعى از جاده وسيعه كه دو طرف آن بساتين و مواجه بلده شريفه كاظمين است و موضعى از آن جاده كه متصل است به بساتين از طرف راست آن كه از بغداد مى‌آيد و آن مال بعضى از ايتام سادات بود كه حكومت به جور آن را داخل در جاده كرد و اهل تقوى و ورع سكنه اين دو بلد هميشه كناره مى‌كردند از راه رفتن در آن قطعه از زمين پس ديدم آن جناب را كه در آن قطعه راه مى‌رود پس گفتم اى سيد من اين موضع مال بعضى از ايتام سادات است تصرف در آن روا نيست فرمود اين موضع مال جد ما امير المؤمنين عليه السلام و ذريه او و اولاد ما است حلال است براى مواليان ما تصرف در آن و در قرب آن مكان در طرف راست باغى است مال شخصى كه او را حاجى ميرزا هادى مى‌گفتند و از متمولين معروفين عجم بود كه در بغداد ساكن بود گفتم سيدنا راست است كه مى‌گويند زمين باغ حاجى ميرزا هادى مال حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام است فرمود چه كار دارى به اين و از جواب اعراض نمود پس رسيد به ساقيه آب كه از شط دجله مى‌كشند براى مزارع و بساتين آن حدود و از جاده مى‌گذرد و آنجا دو راه مى‌شود به سمت بلد يكى راه سلطانى است و ديگرى راه سادات و آن جناب ميل كرد به راه سادات پس گفتم بيا از اين راه يعنى راه سلطانى برويم فرمود نه از اين راه خود مى‌رويم پس آمديم و چند قدمى نرفتيم كه خود را در صحن مقدس در نزد كفشدارى ديديم و هيچ كوچه و بازارى را نديديم پس داخل ايوان شديم از طرف باب المراد كه از سمت شرقى و طرف پايين پا است و در در رواق مطهر مكث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و در در حرم ايستاد پس فرمود زيارت بكن گفتم من قارى نيستم فرمود براى تو بخوانم گفتم آرى پس فرمود

أَ أَدْخُلُ يَا اَللَّهُ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَو همچنين سلام كردند بر هر يك از ائمه عليهم السلام تا رسيدند در سلام به حضرت عسكرى عليه السلام و فرمود

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ اَلْحَسَنَ اَلْعَسْكَرِيَّآنگاه فرمود امام زمان خود را مى‌شناسى گفتم چرا نمى‌شناسم فرمود سلام كن بر امام زمان خود گفتم

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اَللَّهِ يَا صَاحِبَ اَلزَّمَانِ يَا اِبْنَ اَلْحَسَنِپس تبسم نمود و فرمود

عَلَيْكَ اَلسَّلاَمُ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُپس داخل شديم در حرم مطهر و ضريح مقدس را چسبيديم و بوسيديم پس فرمود به من زيارت كن گفتم من قارى نيستم فرمود زيارت بخوانم براى تو گفتم آرى فرمود كدام زيارت را مى‌خواهى گفتم هر زيارت كه افضل است مرا به آن زيارت ده فرمود زيارت امين الله افضل است آنگاه مشغول شد به خواندن و فرمود

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمَا يَا أَمِينَيِ اَللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَّتَيْهِ عَلَى عِبَادِهِالخ و چراغهاى حرم را در اين حال روشن كردند پس شمعها را ديدم روشن است و لكن حرم روشن و منور است به نورى ديگر مانند نور آفتاب و شمعها مانند چراغى بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنين غفلت گرفته بود كه هيچ ملتفت اين آيات نمى‌شدم چون از زيارت فارغ شد از سمت پايين پا آمدند به پشت سر و در طرف شرقى ايستادند و فرمودند آيا زيارت مى‌كنى جدم حسين عليه السلام را گفتم آرى زيارت مى‌كنم شب جمعه است پس زيارت وارث را خواندند و مؤذنها از اذان مغرب فارغ شدند پس به من فرمود نماز كن و ملحق شو به جماعت پس تشريف آورد در مسجد پشت سر حرم مطهر و جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد ايستادند در طرف راست امام جماعت محاذى او و من داخل شدم در صف اول و برايم مكانى پيدا شد چون فارغ شدم او را نديدم پس از مسجد بيرون آمدم و در حرم تفحص كردم او را نديدم و قصد داشتم او را ملاقات كنم و چند قرانى به او بدهم و شب او را نگاه دارم كه مهمان باشد آنگاه بخاطرم آمد كه آن سيد كه بود و آيات و معجزات گذشته را ملتفت شدم از انقياد من امر او را در مراجعت با آن شغل مهم كه در بغداد داشتم و خواندن مرا به اسم آنكه او را نديده بودم و گفتن او مواليان ما و اينكه من شهادت مى‌دهم و ديدن نهر جارى و درختان ميوه‌دار در غير موسم و غير از اينها از آنچه گذشت كه سبب شد براى يقين من به اينكه او حضرت مهدى عليه السلام است خصوص در فقره اذن دخول و پرسيدن از من بعد از سلام بر حضرت عسكرى عليه السلام كه امام زمان خود را مى‌شناسى چون گفتم مى‌شناسم فرمود سلام كن چون سلام كردم تبسم كرد و جواب داد پس آمدم در نزد كفشدار و از حال جنابش سؤال كردم گفت بيرون رفت و پرسيد كه اين سيد رفيق تو بود گفتم بلى پس آمدم به خانه مهماندار خود و شب را بسر بردم چون صبح شد رفتم به نزد جناب شيخ محمد حسن و آنچه ديده بودم نقل كردم پس دست خود را بر دهان خود گذاشت و نهى نمود از اظهار اين قصه و افشاى اين سر و فرمود خداوند ترا موفق كند پس آن را مخفى مى‌داشتم و به احدى اظهار ننمودم تا آنكه يك ماه از اين قضيه گذشت روزى در حرم مطهر بودم سيد جليلى را ديدم كه آمد نزديك من و پرسيد كه چه ديدى و اشاره كرد به قصه آن روز گفتم چيزى نديدم باز اعاده كرد آن كلام را بشدت انكار كردم پس از نظرم ناپديد شد ديگر او را نديدم انتهى

مطلب دوم رفتن به مسجد شريف براثا و نماز كردن در آن است

بدان كه مسجد براثا از مساجد معروفه متبركه است و واقع شده در بين بغداد و كاظمين در راه زوار و غالبا از فيض آن محروم و اعتنايى به آن ندارند با همه فضايل و شرافتى كه براى او نقل شده حموى كه از مورخين سنه ششصد است در معجم البلدان گفته براثا محله‌اى بود در طرف بغداد در قبله كرخ و جنوبى باب محول و براى آن مسجد جامعى بوده كه شيعيان در آن نماز مى‌گزاشتند و خراب شده و گفته كه قبل از زمان راضى بالله خليفه عباسى شيعيان در آن مسجد جمع مى‌گشتند و سب صحابه مى‌نمودند راضى بالله امر كرد كه ناگهانى در آن مسجد ريختند و هر كه را يافتند بگرفتند و حبس نمودند و مسجد را خراب كرد و با زمين هموار نمود شيعيان اين خبر را به امير الامراى بغداد بحكم ماكانى رسانيدند بحكم حكم كرد به اعاده بنا و وسعت و احكام آن و نوشت در صدر آن اسم راضى بالله را و پيوسته آن مسجد معمور و محل اقامه نماز بود تا بعد از سنه چهار صد و پنجاه كه معطل مانده تا الآن و براثا پيش از بناء بغداد قريه‌اى بوده كه گمان مردم آن است كه على عليه السلام مرور كرده به آن در زمانى كه به مقاتله خوارج نهروان مى‌رفت و در جامع مذكور نماز خوانده و داخل شده در حمامى كه در آن قريه بوده و به اين براثا منسوب است ابو شعيب براثى عابد و او اول كسى است كه در براثا ساكن شد در كوخى يعنى خانه‌اى كه از نى ساخته بود و عبادت خدا مى‌كرد در آن تا آنكه گذشت به كوخ او دخترى از اولاد مستوفيان كبار از ابناى روزگار كه تربيت شده بود در قصرها همين‌كه نظرش به ابو شعيب افتاد و حال او را ديد از آن حال خوشش آمد و جذبه ابو شعيب او را كشيد به حدى كه اسير او گرديد لاجرم نزد آن عابد زاهد آمد و گفت من اراده كرده‌ام كه خادم تو باشم گفت ترا قبول مى‌كنم بشرط اينكه از اين زى و هيئت مجرد شوى آن سعادتمند قبول نمود و از آنچه مالك بود تجرد اختيار كرد و متلبس شد به لباس نساك ابو شعيب او را تزويج نمود همين كه آن دختر داخل كوخ شد قطعه حصيرى ديد كه ابو شعيب براى حفظ از رطوبت زمين آن را در زير بدن خود افكنده گفت من نزد تو نخواهم ماند مگر وقتى كه اين قطعۀ حصير را از زير خود دور افكنى زيرا كه از تو شنيدم كه مى‌گفتى زمين مى‌گويد

يَا اِبْنَ آدَمَ تَجْعَلُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ حِجَاباً وَ أَنْتَ غَداً فِي بَطْنِييعنى اى پسر آدم ما بين من و خود حجاب قرار مى‌دهى و حال آنكه فردا در شكم من خواهى بود پس ابو شعيب آن حصير را دور افكند و آن دختر چند سالى نزد او مكث نمود و با هم به نيكوتر وجهى عبادت مى‌كردند تا هر دو وفات نمودند مؤلف گويد كه ما در كتاب هديه الزائرين جمله‌اى از روايات كه در فضيلت اين مسجد شريف است ذكر كرديم و گفتيم كه از مجموع اين اخبار چند فضيلت براى اين مسجد معلوم مى‌شود كه اگر هر كدام از آن در هر مسجدى باشد سزاوار است كه انسان شد رحال نمايد و طى منازل كند تا به فيض نماز و دعا در آن مستفيض و متبرك شود اول مقرر نمودن حق تعالى كه در آن زمين فرود نيايد رئيسى با لشكرش جز پيغمبر يا وصى او دوم آنكه خانه حضرت مريم است سوم آنكه زمين حضرت عيسى عليه السلام است چهارم بودن چشمه در آنجا كه براى مريم ظاهر شده پنجم ظاهر كردن حضرت امير عليه السلام آن چشمه را به اعجاز خود ششم بودن سنك سفيد متبرك كه مريم حضرت عيسى را بر آن گذاشته در آنجا هفتم بيرون آوردن حضرت آن سنگ را از آنجا به اعجاز و نصب نمودن آن را به سمت قبله و نماز كردن بسوى آن هشتم نماز كردن حضرت امير المؤمنين و دو نوباوه او حضرت مجتبى و سيد الشهداء عليهما السلام در آنجا نهم توقف حضرت در آنجا چهار روز بجهه شرافت مكان و مقدس بودن زمين آن دهم نماز كردن پيغمبران خصوص حضرت خليل الرحمن عليه السلام در آنجا يازدهم بودن قبر پيغمبرى در آنجا و شايد آن پيغمبر حضرت يوشع باشد كه شيخ مرحوم فرموده كه قبرش در خارج كاظمين در قبلى مسجد براثا است دوازدهم برگشتن آفتاب براى حضرت امير عليه السلام در آنجا و با اين شرافت و فضايل و بروز آيات الهيه و معاجز حيدريه در آن معلوم نيست از هزار نفر زاير يكى آنجا برود با آنكه در سر راهشان است و مكرر از آنجا مى‌گذرند و اگر اتفاقا كسى بخواهد درك آن فيض ها را نمايد چون به آنجا رسد و ببيند در مسجد بسته است از دادن جزيى پولى به جهت باز كردن در آن مضايقه كند و خود را از اين همه فيوضات عظيمه محروم نمايد و حال آنكه گاه شود براى محض تماشاى بغداد و عمارات جبارين در آن مصرفها كند چه رسد به مصارف عظيمه قيمت فضول معاش و امتعه نحسه نجسه يهوديان آن كه گرفتن آن از متممات زيارت غالب از زوار است و الله المستعان

این متن در نسخه چاپی: صفحه ۴۸۴–۴۹۰

منبع: كليات مفاتيح الجنان، شیخ عباس قمی — کتابخانه مدرسه فقاهت